يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا نُودِي لِلصَّلَاةِ مِن يَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلَى ذِكْرِ اللَّهِ وَذَرُوا الْبَيْعَ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ "ای کسانی که ایمان آورده‌اید، هر گاه (شما را) برای نماز روز جمعه بخوانند فی الحال به ذکر خدا بشتابید و کسب و تجارت رها کنید که این اگر بدانید برای شما بهتر خواهد بود."
شهید مازندرانی که حلال مشکل تاجر تهرانی شد مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
پنجشنبه, 13 فروردین 1394 ساعت 14:23

شهیدمازندرانی که حلال مشکل تاجر تهرانی شد

حکایت زیر را نه یک بار بلکه هزاران بار باید خواند تا بلکه به میزان اندکی هم که شده از آن بهره ببریم.داستان زیر عنایت یک شهید مازندرانیبه فرزند یکی از بازاریان ثروتمند و مشهور تهرانی است.

15 شهیدمازندرانی که حلال مشکل تاجر تهرانی شد

بدون هرگونه توضیح این حکایت خواندنی در ادامه می آید:
«…اهل تهران است و پدرش از بازاریان معروف و پولدار تهران.علیرغم مخالفت شدید خانواده و بخاطر عشقش به شهداء، حجره ی پول ساز پدر را ترک کرد و به همراه بچه های تفحص لشکر27محمدرسول الله(ص)راهی مناطق عملیاتی جنوب شد.یکبار رفتن همان و پای ثابت گروه تفحص شدن همان.
بعداز چند ماه،خانه ای در اهواز اجاره کرد و همسرش را هم با خود همراه کرد.یکی دو سالی گذشته بود و او و همسرش این مدت را با حقوق مختصر گروه تفحص روزگار می گدراندند.سفره ای ساده پهن می شد اما دلشان،از یاد خدا شاد بود و زندگیشان با عطر شهدا عطرآگین.
تا اینکه تلفن خانه شان زنگ خورد و به او خبر دادند که دو پسر عمویش که از بازاری های تهران بودند برای کاری به اهواز آمده و قصد دارند شام مهمان آنها شوند آشوبی در دلش پیدا شد.چند ماهی بود که نه تنها او بلکه بقیه بچه ها هم حقوقی دریافت نکرده بودند چرا که از تهران حقوقی نرسیده بود لذا او و خانمش این مدت را با نسیه گرفتن از بازار گذارنده بودند…
اکنون نمی خواست شرمنده ی اقوامش شود.با همان حال به محل کارش رفت و با بچه ها عازم شلمچه شد.بعداز زیارت عاشورا و توسل به شهدا کار را شروع کردند و بعداز ساعتی استخوان و پلاک شهیدی نمایان شد.استعلام به عمل آمد و مشخص شد شهید تازه تفحص شده«شهیدسیدمرتضی دادگر فرزند سیدحسین اعزامی از ساری است.»بعداز راحت شدن خیالش از شناسایی شهید،به خانمش زنگ زد و جویای آمدن مهمان ها شد و جواب شنید که مهمان ها هنوز نیامده اند.
همسرش با ناراحتی به او گفت که وقتی برای خرید به بازار رفته مغازه هایی که از آنها نسیه خرید می کرده اند بعلت بدهی زیاد دیگر حاضر به نسیه دادن نبودند با چهره ای غمگین به معراج شهدا برگشت و در حسینیه با شهیدی که امروز تفحص شده بود به راز و نیاز پرداخت…«این رسمش نیست با معرفت ها.ما به عشق شما از رفاهمان در تهران بریدیم.راضی نشوید بخاطر مسایل مادی شرمنده ی خانواده مان شویم…»گفت و گریست.دو ساعت راه شلمچه تا اهواز را مدام با خودش زمزمه کرد:«شهدا ببخشید.بی بدبی و جسارتم را ببخشید…»
وارد خانه که شد همسرش با خوشحالی به استقبال او آمد و خبر داد که بعداز تماس او کسی در خانه را زده و خود را پسرعموی همسرش معرفی کرده و عنوان کرده که مبلغی پول به همسر او بدهکار بوده و حالا آمده که بدهی اش را بدهد.هرچه فکر کرد،یادش نیامد که به کدام پسر عمویش پول قرض داده است…با خود گفت هر که بوده بموقع پول را پس آورده.
لباسش را عوض کرد و با پول راهی بازارشد.به قصابی رفت خواست بدهی اش را بپردازد که در جواب شنید:بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است.به میوه فروشی رفت…به همه مغازه هایی که به صاحبانشان بدهکار بود سرزد.جواب همان بود…بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است…گیج گیج بود.مات مات.
خرید کرد و به خانه برگشت و در راه مدام به این فکر می کرد که چه کسی خبر بدهی هایش را به پسر عمویش داده است؟آیا همسرش؟وارد خانه شد و پیش از اینکه با دلخوری از همسرش بپرسد که چرا جریان بدهی ها را به کسی گفته…با چشمان سرخ و گریان همسرش مواجه شد که روی پله های حیاط نشسته بود و زار زار می گریست…
جلو رفت و کارت شناسایی شهیدی را که امروز تفحص کرده بودند در دستان همسرش دید.اعتراض کرد که:چند بار بگویم تو که طاقت دیدنش را نداری چرا سراغ مدارک و کارت شناسایی شهدا می روی؟
همسرش هق هق کنان پاسخ داد:«خودش بود.خودش بود.کسی که امروز خودش را پسر عمویت معرفی کرد صاحب این عکس بود.به خدا خودش بود…»گیج گیج بود…مات مات…
کارت شناسایی را برداشت و راهی بازار شد.مثل دیوانه ها شده بود.عکس را به صاحبان مغازه ها نشان می داد.می پرسید:آیا این عکس،عکس همان فردی است که امروز…؟نمی دانست در مقابل جواب های مثبتی که شنیده چه بگوید…مثل دیوانه ها شده بود.
به کارت شناسایی نگاه می کرد.شهید سیدمرتضی دادگر.فرزند سیدحسین.اعزامی از ساری…وسط بازار از حال رفت…»
گفتنی است این خاطره در مراسم تشییع این شهید بزرگوار برای حضار بیان شد.قبر مطهر این شهید،طبق وصیت خودش در دل جنگلهای اطراف شهر ساری،در کنار بقعه ی کوچک و ساده ی امامزاده جبار(ع)قرار دارد.آدرس مزار این شهید:کیلومتر 5 جاده ساری-نکا،بعد از بیمارستان سوانح و سوختگی زارع،قبل از روستای خارکش می باشد.

667211 270 شهیدمازندرانی که حلال مشکل تاجر تهرانی شد

 

 

ذکر روز

آخرین اخبار بخش

لینک های مفید

پایگاه اطلاع رسانی دفتر مقام معظم رهبری

دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت الله العظمی خامنه ای

شورای سیاست گذاری ائمه جمعه

ستاد اقامه نماز

موسسه تحقیقاتی حضرت ولی عصر

مرکز پاسخگویی به سوالات دینی

ائمه جمعه شهرستان بابل

وبلاگ قدیم

آموزش و پرورش بندپی غربی

شهرداری خشرودپی

نهاد کتابخانه های عمومی کشور

کانال تلگرامی دفتر امام جمعه بندپی غربی

اوقات شرعی



آمار بازدید

355امروزmod_vvisit_counter
2530دیروزmod_vvisit_counter
2885این هفتهmod_vvisit_counter
8558هفته گذشتهmod_vvisit_counter
11443این ماهmod_vvisit_counter
40482ماه گذشتهmod_vvisit_counter
2912798کل بازدیدهاmod_vvisit_counter

بازدیدکنندگان: 96 مهمان حاضر
IP شما: 18.234.66.217
 , 
امروز: 19 آذر 1397